تبليغاتX
خط خطی های یک مدل اسلامی

سلاااااام به دوست جونای خودم چطورین؟منم بدک نیستم. امان از دست این ملت بیکار. از نظراتشون هم ناراحت میشم هم خوشحال! ناراحت از اینکه بعد این همه مدت هنوز کسایی هستن که فکر میکنن من دروغ میگم البته حق هم دارن دیگه همه جا پر شده از دروغ. حرف راست خیلی کم پیدا میشه. از طرفی هم خوشحالیم از اینه که چند دقیقه فقط میخندم به نظراتشون. به خدا تز هایی ارائه میدن که به بچه ۲ساله بگی خنده شون میگیره. یه نمونه ش همین مجتبی که پست قبلی هم گفتم. ایمیلشو داده بهم اما هرکاری میکنم ادد نمیشه میگه همچین ایمیلی وجود نداره. یا مثلا یکی دیگه اومده میگه واحد پول امارات درهم هست نه دلار!!!! به من که اینجا چند ساله دارم زندگی میکنم اومده میگه واحد پول اینجا چیه. ولی لازمه بگم که اینجا ماشین رو با دلار معامله میکنن نه درهم. نمیدونم والا دیگه چیکار کنم.  بی خیال

از شبکه دبی دعوت کردن که برم و تو برنامه ای که راجع به لباس و حجاب هست صحبت کنم. میدونم که زنده نیس اما بفهمم که پخش میشه بهتون خبر میدم. اینم واسه اونایی که میگن دروغ میگم!

امروز میخوام فقط عکس اپ کنم تو دو جا : یکی ادامه مطلب که غکس خونه م رو گذاشتم و اینجا هم ۵تا عکس از خودم واسه اونایی که عکس بیشتر خواسته بودنفقط با توجه به سرعت نت ایران صبرکنید شاید دیر باز بشه

این دوتا هم خیلی جدیدن

راستی میخوام بیام ایران میخوام به همه نشون بدم کی بودم کی شدم اما می ترسم. می ترسم بیام و نتونم خارج بشم. از شما هایی که تو ایران هستید میخوام بهم بگید که میشه اومد و رفت خب من یه مدل هستم و مثل یه بازیگر یا خواننده اون ور آبی می مونم. راهنمایی ام کنید ممنون میشم.

امیدوارم از این پست راضی بوده باشین ادامه مطلب هم یادتون نره

فعلا بای

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پ ن۱:ممنون از همه نظرات تون. من فردا میخوام برم استودیو اما زنگ زدم بهشون گفتن برنامه زنده نیست و معلوم هم نیست کی پخش بشه ولی من زمانی که فهمیدم بلافاصله تو وبلاگ میزنم کی هست.

پ ن۲:به نظر شما با مشکلاتی که بین منو مادر پدرم هست بیام ایران میتونم خارج بشم یا نه؟ چون من فقط واسه اونا دارم میام. میخوام نشون بدم کی بودم کی شدم ممنون میشم راهنمایی م کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:21  توسط سارا  | 

سلام به تمام دوستای عزیزم چطورین؟ ممنونم که منو تنها نزاشتین و با این حال که تو این مدت طولانی آپ نکردم بازم میومدین و نظر میزاشتین. از شانس منه بدبخته که بعد از یه ماه و خورده ای اومدم آپ کنم زد و کامپیوترم خراب شد و تا الان که درست شد نتونستم آپ کنم. اولین کاری که بعد از اینکه کامم درست شد کردم این بود که اومدم آپیدم. دلم واسه همه تون تنگ شده بود.

تا اونجا براتون گفتم بودم که چه جوری اومدم اینجا و اقامت گرفتم و چی شد که به اینجا رسیدم.

نسبت به یک سال پیش درآمدم خیلی بیشتر شده که دو علت داره : یکی اینکه تند تند و زیاد تو شوها شرکت میکنم دوم اینکه نوع قرارداد بستنم رو عوض کردم یعنی دیگه واسه هر شو و عکس و این چیزاش پول نمیگیرم قراداد هامو مثل مانکن های بزرگ دنیا فصلی می بندم و بعضی اوقات که ببینم طرف خیلی مشتاق هست ساعتی می بندم! کاری هم ندارم که چیکار میکنن چه گریم چه شو چه عکس حتی بیکار هم باشم اما در اختیار اونا به مقدار اون ساعتی که اونجا هستم پول میگیرم. ساعتی ۱۰۰دلار.

البته علاوه بر اینکه در آمدم زیاد شد دوتا عامل باعث شد تا سریع پولدار بشم! تو یه قرعه کشی مبلغ ۱۰۰هزار دلار! برنده شدم و تو یه شو هم به عنوان نفر اول انتخاب شدم که با طراح قرارداد بسته بودم که در صورت کسب جایزه ۵۰درصد مبلغ اون به من برسه که حدود ۳۰هزار دلار هم از اونجا به دست آوردم. با یه مقدار پولی که از قبل داشتم و این پول هایی که بدست آوردم یه خونه۱۰۰متری نسبتا خوب تو دبی خریدم. اما تو این یه ماهی که نبودم یکی از عواملی که سرم شلوغ بود فروش خونه و دنبال خونه خوب بودم که شکر خدا پیدا کردم. هر موقع وقتش شد عکساشو میزارم. ۱۳۰ هزار دلار که جایزه بردم ۲۰هزار دلار هم داشتم یه خونه تو دبی و یه خونه هم تو ابوظبی داشتم که جفتشون رو کلا ۲۰۰هزار دلار فروختم. 5هزار دلار هم Bmwام رو فروختم کلا شد 365هزار دلار از این مقدار پول ۸۵هزار دلارش رو دادم و یه پورشه ۹۱۱ نوک مدادی خریدم که عکسش این زیر هست

. خیلی خوشم میاد ازش احساس میکنم صمیمی ترین دوستمه. به خاطر وضعیت بد اقتصادی امارات اگر پول نقد داشته باشی بهترین برد رو کردی تا اینکه یه چیزی که با ارزش باشه ولی غیر نقد. به خاطر همین یه آپارتمان دوبلکس که هر طبقه ش ۱۳۵متر هست رو اجاره کردم. خونه م تو طبقه ۲۶م هست. خیلی نمای خوبی داره. هر موقع وقتش شد عکساشو میزارم. از پولم موند ۲۸۰هزار دلار که اونو گذاشتم برای اجاره خونه که ماهی ۵هزار دلار هست. اگه به این پول دست نزنم تا ۵سال میتونم از این پول اجاره بپردازم. ماشین هم که دارم. لباس و زیورآلات اینا هم که اکثرا بهم میدن. رو این حساب دیگه من خرج زیادی ندارم درآمدم هم که بالا رفته.

این پست به خاطر غیبت کبرایی که داشتم زیادی پرحرفی کردم منو ببخشید قول میدم تند تند آپ کنم.

برای این پست هم عکسی از خودم میزارم که غیر حرفه ایه برای اونایی که گفتن دروغه و عکس های یکی دیگه رو میزاری به جای خودت(البته الان میگن چرا عینک داری!)

این عکس واسه دو ماه پیشه و زمانیه که داریم میریم برای شو قطر که تو فرودگاه گرفتیم. من یکی از افراد سمت راست هستم ببینم میتونید منو پیدا کنید یا نه

اینم یه عکس دیگه تلافی چندوقتی که نبودم:)

تا آپ بعدی خدانگهدارتون

پ ن۱:هرکی هر سوال و پیشنهادی داره در مورد خودم و وبلاگ تو نظرات بگه

پ ن۲:آیدیمو عوض کردم خواهشا اگه کار دارین پی ام بدین نه برای مزاحمت(البته خودشون میدونن من به کیا دارم میگم)  sara.model@ymail.com 

پ ن۳:یه بابایی پیدا شده میگه عکسام فتوشاپیهیکی نیست بگه کودن معلومه با فتوشاپ طراحی شده ولی این میگه من کلمو میزارم روی بدن های دیگهتورو خدا ببینین چه احمق هایی پیدا میشن! مجتبی از شیراز تا دوسال دیگه هم نظر بزاری تائید نمیکنم برو یه وبلاگ دیگه چرت و پرت بگو اینجا مال این حرفا نیست اگه جرات داری آدرس وبلاگ یا ایمیل از خودت بزار تا حقتو بزارم کف دستت

پ ن۴:چرا کسی اددم نمیکنه؟

پ ن۵:یعنی هیچکس ازم سوال نداره؟ جالبه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 14:27  توسط سارا  | 

سلام به دوستای گلم چطورین؟ درست بعد ۱ماه اومدم آپ کردم واقعا از همه تون متشکرم که منو تنها نگذاشتین من اومدم بگم که سالممنگرانم نباشید فقط چندروزی حال و حوصله آپ کردن نداشتم ضمن اینکه سرم خیلی شلوغ بود حالا میگم ولی الان نه اومدم بگم که به زودی آپ میکنم دلم واسه همه تون تنگ شده بود  البته هر از چند گاهی می اومدم اینجا و نظرات رو میخوندم اوایل باز هم آدمایی که چرت و پرت میگن اومدن و نظر گذاشتن که دیدی دروغ گویی و آپ نمیکنی دیگه که بیشتر ضایع نشی و این حرفا اما دیدن تحویل نمیگیرمشون دمشون رو گذاشتن رو کولشون و رفتن به هر حال خوشحالم بازم اومدم پیش دوستای گلم

آپ خیلی کوتاهی بود ولی تا آپ بعدی به خدا می سپارم عزیزان خدانگهدار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:52  توسط سارا  | 

سلام به همه دوستای گلم خوبین؟ یه مدت نسبتا طولانی نبودم اما الان که اومدم حسابی شوکه شدم! دیدم بعضی ها البته بعید میدونم بیشتر از ۲نفر باشن چون با چندین اسم میان و نظر میدن اما اصلا ایمیل یا وبشون رو نمیزارن من به پیشنهاد دوستام مجبورم دیگه نظرات رو تائیدی کنم بر خلاف میل باطنیم چون اصلا دوست ندارم هر آس و پاسی بیاد اینجا هر مزخرفی که دوست داره لا به لای نظرات دیگران بنویسه. اگر هم کسی فکر میکنه دروغ میگم ایمیل ش رو بنویسه تا من باهاش صحبت کنم و قانعش کنم.

این آپ رو فقط به این هدف کردم و چیز دیگه ای نمیخوام بنویسم تا آپ بعدی خدانگهدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:19  توسط سارا  | 

سلام.ماه مبارک رمضان رو به همه دوستای گلم تبریک میگم و التماس دعا دارم. ببخشین که دیر به دیر اپ میکنم. دیگه رسیدیم به زمان حال اما قبل از اینکه از روزمرگی هام بنویسم باید اون چیزایی که قولشو داده بودم رو براتون تعریف کنم. من نزدیک به 22سال پیش توی یه خانواده که تقریبا سنتی بودن به دنیا اومدم. پدرم یه کارمند ساده بود و مادرم هم خونه دار. منم تک فرزند خانواده بودم. حقوق کمی داشت پدرم اما کفاف هزینه های یه زندگی کوچیک سه نفره رو می داد. از همون اول پدرم حساسیت زیادی نسبت به حجاب من و مادرم داشت. مادرم حجابشو کامل داشت اما پدرم بهش گفت که چادر سرش کنه و اونم قبول کرد. شایدم بدش نمیومد از چادر. از زمانی که من به سن تکلیف رسیدم بهم گفت که حجابمو کامل حفظ کنم و مادرم هم گفت فعلا برای این بچه زوده هر موقع به دبیرستان رسید اون موقع چادری بشه و پدرم هم قبول کرد. سالها گذشت و من به دبیرستان رسیدم. تو این مدت من به مرور حجابم کمتر می شد تا اینکه زمانی که پامو گذاشتم تو دبیرستان بابام گفت که باید چادر سرت کنی اما من گفتم که نه از چادر بدم میاد پدرم هم گفت باید سرت کنی منم داد زدم بایدی وجود نداره کسی نمیتونه منو به لباسی که نمیخوام بپوشم وادار کنه. اون روز دعوای لفظی شدیدی بین من و بابام شکل گرفت و روز به روز رابطه مون بدتر می شد و مادرم هم از بابام طرفداری می کرد. منم هرچی دوستام و دیگران رو می دیدم بیشتر دوست داشتم مثل اونا باشن اونا هرجور دوست داشتن لباس می پوشیدن و راحت آرایش می کردن ولی من علاوه بر اینکه والدینم نمیزاشتن این کار هارو بکنم میگفتن باید چادر هم سرم می کردم برای همین بود که اون روز حسابی عصبانی شدم. یه روز که میخواستم با دوستم برم بیرون کسی خونه نبود. دوستم بهم زنگ زد و گفت چیه انقدر ساده ای همه فکر میکنن پاستوریزه ای یکم به خودت برس یه دستی به صورتت ببر. منم اون روز دیدم خونه خالیه از فرصت استفاده کردم و حسابی آرایش کردم و رفتم بیرون البته بدون اینکه به مامان بابام بگم چون همیشه خبر می دادم. اون روز میخواستن برن مهمونی و ساعت 10شب برمیگشتن. ساعت 4 بود رفتم بیرون به این امید که رفتن مهمونی تا ساعت 8 بیرون موندم. اون موقع آخرهای آذر بود و هوا ساعت 6 به بعد تاریک میشد. خلاصه ساعت 8 گذشته بود که من به خونه برگشتم با آرایشی که حتی توی مهمونی هم نمیکردم. اون روز بهم خیلی خوش گذشته بود و خوشحال اومدم خونه و با خنده درو واز کردم که دیدم چراغ روشنه گفتم حتما یادم رفته. وارد خونه شدم بابام گفت تا الان کجا بودی؟ منم با این حال که جا خورده بودم خونسرد گفتم بیرون گفت بیرون کجاس گفتم بیرون بیرونه دیگه دوباره گیر داد و اومدم برم اتاقم که دستم گرفت و نزاشت برم تازه یه صورتم دقت کرد و آرایشمو دید داد زد قرطی هم که شدی شورشو در آوردی منم داد زدم دوست دارم به تو چه ربطی داره که ظاهر من چه شکلیه تو به خودت برس که شدی عین طالبان یه لحظه تو چشاش خون دوید و یه سیلی محکم زد ریر گوشم. بعدش منو کشید و برد تو اتاقم و درو قفل کرد. منم گفتم بهتر تو اتاقم را حت ترم یه ربع گذشت و فکر کردم که تموم شده همه چیز رفتم دراز کشیدم رو تختم که دیدم کلید افتاد تو جاکلیدی و در باز شد. بابام بود دستمو کشید گفت برو تو هال دیدم یه صندلی گذاشته وسط هال گفت برو بشین رو صندلی منم که نمیدونستم جریان چیه همینجوری منگ مونده بودم گفت میری یا نه؟ منم رفتم نشستم که مامانم چادری رو که واسم خریده بود انداخت روم. من گیج شده بودم که جریان چیه که یه دفعه به ذهنم رسید نکنه میخوام موهامو بزنن سریع اومدم چادرو بزنم کنار و بلند بشم که مامانم دستامو گرفت و نزاشت تکون بخورم همون لحظه بابام با قیچی اومد بالای سرم تا اومدم به خودم بجنبم موهامو قیچی کرد من شروع کردم به داد زدن و گریه کردن مامانم همون طور منو گرفته بود و بابام هم موهامو قیچی میکرد بعد یه مدت که دیدم کاری نمیتونم دیگه تکون نخوردم و داد بیداد هم نکردم فط گریه کردم. مامانم هم منو ول کرد. موهام دسته دسته می ریختن پایین. بعد چند دقیقه کل چادر شده بود موهای من. بعدش بابام دست از کار کشید فکر کردم تموم شده ولی رفت ماشین اصلاحش رو آورد شروع کرد باقی مونده موهامو تراشیدن. کارش تموم شد در عرض کمتر از 20دقیقه موهایی که واسه بلند کردن شون بیشتر از 20 ماه تلاش کرده بودم باهام خداحافظی کردن و ریخته شدن رو چادر. مامانم چادر رو تکون داد تمام موها ریختن پایین چادر تمیز تمیز شد ودر عوض جلوی پام پر شده بود از مو. بابام با عصبانیت گفت از فردا هرجا که میری چه مدرسه چه مهمونی چه هرجای دیگه ببینم این چادر سرت نباشه بلایی که سر موهات آوردم سر ابروهات میارم. فهمیدی؟ اون روز تا آخر شب گریه کردم و آخر سر هم از فرط گریه خوابم برد. فرداش که رفتم مدرسه همون دوستم که باعث شد این بلا سرم بیاد گفت دوباره شیخ شدی که به شوخی اومد چادرمو وردار که چادر رفت عقب و سر تراشیده م رو دید. شانس آوردم کسی ندیده بود منو گفت کی این جوریت کرده؟ منم هیچی نگفتم. روزها گذشتن و من دیگه رسما چادری شدم اما اجبارا. سال سوم بودم که به ذهنم رسید از ایران بزارم برم. به بابام پیشنهاد دادم که برای تعطیلات عید بریم دبی. رفتیم اونجا و اونا نمیدونستن من چه فکری تو سرم هست. کاملا شرایط رو بررسی کردم و اومدم ایران. یکی از دوستام خواهرش چندسال بود اونجا اقامت گرفته بود بهش جریان رو گفتم و اونم گفت که هرکمکی بتونم برات میکنم. تا زمانی که دیپلم گرفتم رابطه م رو با پدر مادرم بهتر کردم و هرچی که می گفتن انجام می دادم اونام خوشحال بودن. تا اینکه دیپلم رو گرفتم گفتم تابستون بازم بریم دبی جای خوبی بود اما بابام گفت نه دبی رو دیدیم بریم آنکارا اما من گفتم اون دفعه تفریحی رفتیم الان من نقشه دارم گفتن چی نقشه ای گفتم لباس خیلی ارزونه اونجا پول با خودمون ببریم ا اونجا لباس بیاریم ایران دوبرابر شایدم بیشتر بفروشیم. مامان بابام استقبال کردن و حدود 3میلیون تومن فقط برای خریدن لباس بردیم. در کل 4 5 میلیون همراه مون بود. من گفتم من فروشنده رو می شناسم پولو به من بدین تا برم بهش بدم بابام گفت منم باهات میام گفتم هوا گرمه دوس داری بیا اما من میتونم معامله رو انجام بدم اونام که به من اعتماد زیادی داشتن گفتن باشه برو.رفتم پولو به فروشنده ای که در کار نبود بدم! به خواهر دوستم که واسم اقامت گرفته بود رفتم پولو دادم که اونم بریزه به حسابش تا بعدا من از اون پول استفاده کنم. بعد از اینکه پولو دادم به خواهر دوستم(منیژه) اومدم هتل گفتم درست زمانی که میخوایم برگردیم ایران چندساعت قبل پرواز بهمون تحویل میدن. زمانی که میخواستیم بریم فرودگاه من تمام پول بابامو به جز یه ذره ای که بتونن برگردن خونه یواشکی ورداشتم.به بابام گفتم خدافظی کن با دبی بابام بهم گفت لباسا رو نمیدن بهمون؟گفتم لباس؟ کدوم لباس؟ گفت شوخی نکن دارم جدی حرف میزنم منم گفتم شوخی نمیکنم چه لباسی؟مامانم گفت لباسایی که قرار بود ببریم ایران دیگه منم گفتم لباسی در کار نیست گول خوردین بعد خندیدم که جفت شون شوکه شدن گفتن یعنی پولمون رفت؟ گفتم هم پولتون هم دخترتون با جفتشون خدافظی کنید بابام گفت یعنی چی گفتم برگردین ایران من با شما نمیام گفت مگه دست خودته که نیای باید بیای گفتم نیام مثلا چیکار میکنی؟ موهامو می زنی؟خودمو میزنی؟چیکار میکنی؟ هرکاری دوست داری بکن تا پلیس انجا به جرم حمله یک خارجی به یک مقیم اینجا دستگیرت کنه گفت یعنی چی؟ گفتم من دیگه مقیم اینجام باید خودتون برگردین خداحافظ بعدش سرمو انداختم اومدم پایین و به سرصداشون توجهی نکردم و اومدم خونه منیژه اینا. یه چندروزی باهام به گردش می رفتیم که گفت خونه رو چیکار میکنی؟ گفتم نمیدونم فعلا که پولم نمیرسه باید یه کار پیدا کنم بعد! گفتش شوهرم دادش در اومده میگه  خونه مون جا نیست برای خودمون مهمون هم میاری با ما زندگی کنه؟ به خدا شرمنده ام سارا جون نمیدونم باید چیکار کنم گفتم باشه یه ذره فقط به من وقت بدین دنبال کار بگردم بعد. یه چندروزی گشتم دنبال کار اما تا می فهمیدن ایرانی هستم یه انتظار دیگه ازم داشتن. تا اینکه شوهر منیژه گفت من یه درصد از پولی که تو حساب زنمه رو ورمیدارم به جای اجاره خونه و می تونی با ما زندگی کنی با این حال که ازش خیلی بدم می اومد مجبور شدم باهاشون زندگی کنم و بهشون پول بدم.2-3ماه گذشت و بیکار بودم. پولم داشت تموم میشد. نمیدونستم باید چیکار کنم که آناهیتا (دوستم) که خودش هم مدل بود گفت بیا مدل بشو گفتم کی منو قبول می کنه. گفت از خداشون هم باشه. رفتم تست دادم و قبول شدم و باقی ماجرا. آناهیتا نزدیک ترین دوستم بهم بود ولی کاری کرد که از اون انتظار نداشتم. بعد از اینکه دید من تو مدت خیلی کم من دارم پیشرفت میکنم خودشو یه جوری به من وصل کرد که به واسطه منم شده پیشرفت کنه. برخلاف من که پیشرفت می کردم اون درجا میزد و بعدش دید که من دارم جزو بهترین ها میشم زیر آبم رو زد و من یه موقعیت عالی رو از دست دادم اما خودشم بی نصیب نموند بعد یه مدت گند کارش در اومد و از شرکت اخراجش کردن.

این آپ هم بازم در مورد گذشته بود. هچی میخوام تو حال باشم نمیشهدیگه فکر کنم کافی باشه واسه امروز امیدوارم جواب همه سوال هاتون رو داده باشم. اینم از عکس بنده که واسه این پست گذاشتم :

 راستی پدرم دیگه منو دختر خودش نمیدونه ولی مادرم ۲ماه یه بار بهم زنگ میزنه و میگه که دلم براش تنگ شده ولی من میگم نمیخوام ببینمت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 20:15  توسط سارا  | 

سلام به تمام دوستای گلم که منو تنها نزاشتن. شرمنده که انقدر دیر شد. تقصیر من نیست تقصیر این بلاگفاس البته خودمم بی تقصیر نیستم.پس فردای اون روزی که آپ کردم یه شو داشتیم تو قطر که رفتیم اونجا و دیگه نشد آپ کنم زمانی هم که برگشتم امارات پسورد وبلاگ رو یادم رفته بودخلاصه اینور اون ور بالاخره یادم افتاد پسورد تو ایمیل هست حالا چرا تا الان یادش نیافتاده بودم نمیدونم. خلاصه بعد ۱۰روز اومدیم آپ کردیم و خوشحال و خندون رفتیم. حالا بعد چندروز اومدم آپ کنم دیدم مطلب قبلی که نوشتم نیست. کلی مطلب نوشته بودم از همه آپام طولانی تر بود اما حالا مجبورم دوباره بنویسم البته کمی خلاصه تر چون در واقع دوتا آپ میکنم امروز هم واسه قبلی هم واسه الان.

 بعضی از دوستان سوالاتی کرده بودن که بعضی هاشو جواب میدم تا اونجا که یادمه بعضی های دگه هم که یادم رفته لطفا دوباره بپرسن. یکی شون راجع به مدل مو بود که دقیق یادم نمیاد کی پرسیده بود. گفته بودن که شما که مدل اسلامی هستین مدل مو که واستون فرقی نمیکنه ولی باید بگم که اتفاقا چون مدل اسلامی هستیم مو مهمتره و مدل موی ۹۹درصد مدل های اسلامی یه مدله یعنی چی؟ بعنی همه شون موهاشون به زور به شونه شون میرسه و بعضی هام نمیرسه و به ندرت کسی پیش میاد که موهاش بلند تر از این باشه. چتری ها هم که همه از دم کوتاهه. کوتاه کوتااااااااااااااه! مثلا چتری بعضی ها یه بند انگشتم نمیشه کوتاه تره! دومین سوال هم این بود که جریان بابام چیه. سوال سوم هم این بود که رابطه م با پدر مادرم چطوریه سوال پنجم این بود که الان ارتباط باهاشون دارم یا نه که همه این ها رو تو پستی که به زمان حال رسیدیم میگم. الان هم بریم سر پست مون.

تا اونجا گفتم که کلا نا امید شده بودم و به سر و وضعم نمیرسیدم و کم کم داشت پول هامم تموم می شد که یه پیشنهاد شد بهم در عین ناباوری! یه آقایی بود که زنگ زد بهم و گفت واسه شو میخوام شما رو که من بلافاصله گفتم آقا من موهام کوتاهه میدونم شما منو ببینین میگین شرمنده اونم خندید و گفت من میدونم موهای شما چه مدلیه من گفتم پس دیگه برای چی زنگ زدین گفت برای اینکه اصلا من به مو نیاز ندارم تو شو! گفتم یعنی چی؟ گفت من شما رو کاملا می شناسم شما از روزی که مدل شدی خیلی زود پله های ترقی رو رفتین بالا ولی بعد یه مدت به طرز مشکوکی دیگه تو هیچ شویی حضور نداشتین و منم پیگیر شدم و دیدم که شما فقط به خاطر موهاتون خونه نشین شدین و در حال حاضر هم هیچ پیشنهادی ندارین در نتیجه من فکر کردم به پیشنهاد من جواب مثبت می دین چون من یه شوی اسلامی اسلامی دارم که کاملا موهای سر پوشیده س و اتفاقا چون موهاتون کوتاهه روسری و شال و چادر خیلی خوب حالتش رو حفظ میکنه حالا شما موافقین؟ منم گفتم بله گفت فردا بیاین به این آدرسی که میگم. همون روز عصرش رفتم آرایشگاه. با چادر عربی و حجاب کامل رفنه بودم. یه نیم ساعتی نشستم و بالاخره نوبتم شد.

موهامو این مدلی کوتاه کردم  :   (عکس خودم نیست مدل موهام اینجوری بوده). زمانی که میخواستم بیام بیرون آرایشگره شده بود این  منم شد بودم این بیچاره آرایشگره کپ کرده بود. زمانی که اومدم آرایشگاه حجابم کامل کامل بود ولی حالا که داشتم میرفتم چتری ها رو ریخته بودم بیرون جلوی چادرو باز گذاشته بودم و ....خلاصه فرداش رفتم اونجا با یه تیپ خیلی خوشگل طراحه گفت من فکر میکردم شما حتی ابروهاتونم ور نداشتین منم با کمال پررویی گفتم آدم بلافاصله یه جایی شرکت نمیکنه کلی حرف پشتش میزنن. بعدش طراحه گفت که این مراسم چادر سوارسکیه!من جا خوردم فکر نمیکردم که من تو این شو باشم(شوی چادر سوارسکی یکی از بزرگترین شوهای تاریخ اسلامیه که از کل دنیا اومدن!) لباس رو بهم نشون داد که یه چیزی بین چادر و مانتو و جلباب بود که روش با طلا و نقره تزئین شده بود. به جرات میتون بگم قشنگ ترین چادری بود که دیدم تا حالا! بعدش همه چی رو پوشیدم کفش چادر زیورآلات و هرچی که بود. موهامو جلوشو درست کردن و تمرین کردیم. یه هفته همه ش تمرین میکردیم که خراب نکنیم. در کل ۵مدل بودیم. تا قبل از اینکه روز مسابقه برسه شبا خواب نداشتم از فرط هیجان و اضطراب تا اینکه روز شو فرا رسید. همه مون اصطراب داشتیم که نکنه خراب کنیم. خلاصه نوبت من شد و رفتم رو صحنه و بعدش آماده شدیم که همه ۵مدل با طراح بریم رو سن. خیلی خوشگل شده بودم اون شب اما حیف که ازش عکس ندارم و تو اینترنتم نتونستم پیدا کنم فقط یه دونه کل اکیپ و طراح مون(خدیجه الحمکی) بود که همه کامل افتادن جز من اون گوشه نصفه افتادم( برای دیدن عکس تو سایز اصلی اینجا کلیک کنید)

"وسط نوشت : هفت تا عکس از شوی چادر سوارسکی گذاشتم تو ادامه مطلب که بینین"

خلاصه آخر شو رتبه بندی ها رو اعلام کردن و گروه ما از ۷۲نفر ۲۴م شدهمه مون حالمون گرفته شد. خلاصه ناراحت از اینکه زحمات مون به بار نشسته بود به خونه برگشتم. اما بعد از اون روز بود که دوباره پیشنهادات سرازیر شد. کلی به موهام تقویت کننده و رشد کننده اینا زدن و کم کم بلند شد. تو این یه سال هم کلی شو رفتم اما آنچنان مهم نبودن که تعریف شون کنم.  آخریش هم این شوی قطر بود که دوهفته پیش رفتم. اما تو این یه سال اتفاقات مهم افتاد رو که همه شون رو میگم

اولیش این که بازیگر هم شدماما نه بازیگر سینما و تلویزیون بازیگر آگهی های تبلیغاتی!اولش یه ذره بیشتر نبودم یعنی نقش اصلی نبودم اما کم کم این تبلیغات هم زیاد شد و به زودی هم برای گوشی موبایل سامسونگ یه آگهی میسازیم.

دومیش اینکه یه خونه خریدم تو دبی و به زودی هم قصد دارم ماشینو عوض کنم

سومیش اینکه تازگیا با هرجا قرارداد میبندم میگم مدل موهام دست خودمه

چهارمیش اینکه این وبلاگو زدم کلی دوست خوب پیدا کردم

 

راستی دیگه رسیدیم به زمان حال از آپ بعدی چیزای روزمره و اون چیزایی که قولشو دادم رو مینویسم. دیگه بابای

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 14:12  توسط سارا  | 

سلام.چطورین؟ بالاخزه تصویب شد که عکسمو بزارم ببینینالبته به علت درخواست همه بازدیدکننده هاالبته لینک میزارم تا زمان خوندن مطلب کپ نکنید! http://tinypic.info/files/3f1d1u5tpn7gr66ktxxn.jpg فقط اگه بی ریختم منو ببخشیداز این به بعد تو هر پست یه عکس از خودم میزارمالبته نظر بدینا اگه خیلی بد بودم نمیزارم. برین سر داستان مون.
بله به اونجا رسیدیم که کم کم وضعم خوب شد و یه خونه خریدم با بی ام و.بعد اون بیکار شدم شدیدا به طوری که تو کل زمان مدلینگم بی سابقه بوده. حدود ۴ماه! ولی چون تقریبا وضعم خوب شده بود زیاد اهمیت نمیدادم در واقع چون تو جو بودمن فکر میکردم سریع یه پولی دستم میاد اما وارد ماه سوم که شدم یکمی نگران شدم و ماه چهارم بود که گفتم هر پیشنهادی بشه قبول میکنم. آخه با شرکت هم تصویه حساب کرده بودم و دیگه عضو نبودم و بهم حقوق نمیدادن. اتفاقا چندروز بعدش بهم پیشنهاد دادن اما پیشنهادی که تا حالا بهم نشده بود : شوی لباس زیر و لباس شنا! خب برای من یکمی ناخوشایند بود یعنی راستش با این وضع دیگه تو شو ها شرکت نمیکردم. ولی چون تو شرایط بد مالی بودم و باید قسط خونه هم می دادم و باتوجه به اینکه پول شو هام خوب بود ناچارا قبول کردم. اون موقع ها موهامو بلوند کرده بودم و خیلی قشنگ بلند بودن تا وسط کمرم. خلاصه روز موعود فرا رسید و رفتیم اونجا. لباسم رو در آوردم لباسی که گفتن رو پوشیدم. البته نمیشد گفت لباس چون هیچی نبود.یه سوتین بنفش رنگ و یه مایو به همون رنگ که خوب نمی پوشوند(فکر نکنید بی شعورم و این جوری رک حرف میزنم علتش اینه که جمع زنونه س و آقای بازدید کننده نداریم) اندازه دوبند انگشت ار پایین موهام کوتاه کردند و چتری هامو مرتب. بعد یه حالت موجدار به موها دادن و یه آرایش خیلی ملایم. بعدش رفتیم واسه عکس. بعد از اون لباس زیر تنم کردن و رفتیم واسه آرایش که طراح گفت موهاشو تا شونه کوتاه کن. موهامو کوتاه کردن و یه ذره از شونه م پایین تر بود. چتری هامو خورد زدن و موهامو مشکی پرکلاغی کردن. بعدش با اتو موهامو کاملا صافه صاف کردن و خیلی براق. بعدش دوباره رفتیم واسه عکس. بعد از اینکه کارم تموم شد زمانی که لباسامو پوشیدم و داشتم می رفتم بهم گفت آخر هفته بیا چون جمعه شو داریم و قرار که یه عده از فرانسه بیان! خلاصه رفتم خونه. فقط ۱۰٪ از قرارداد رو دادن و بقیه ش رو گفتن واسه بعد از شو. خلاصه رفتم اونجا یه چندساعتی معطل شدم خیلی جمعیت بود ولی فقط یه آرایشگر! خیلی استرس داشتم اما برای چی نمیدونم. با خودم گفتم فکر کن اینم یه شو مثل بقیه س. حالا چه فرقی میکنه از کجا باشن. تو همین فکرها بودم که آرایشگر منو صدام کرد. رفتم نشستم و برام پیشبند رو بست. موهامو خیس خیس کرد و بعدشم یه شونه. بعد یه مجله مد داد دستم و گفت بخون ممکنه یکم کارم طول بکشه. گفتم باشه. بعد یه مدت بیخ گردن احساس کردم یه چیزی داره تکون میخوره ولی توجه نکردم. بعد ۱۰ثانیه دیدم یه چیزی آرایشگره انداخت رو پیشبندم! دیدم یه دسته موی بلند قیچی شده است سریع دست زدم به پس گردنم دیدم کار از کار گذشته شروع کردم به گریه کردن مثل همیشه آروم و بی سر صدا ولی دیدم آرایشگره کارشو ادامه داد. دیگه تو عالم خودم بودم و افسوس موهامو میخوردم. یه ساعتی کار کرد فقط رو موهامو. جرات نگاه کردن عکسم تو آینه رو نداشتم. بالاخره بعد از تموم شدن کارهام موهای جدیدمو دیدم. البته بعد از سشوار! به قدری کوتاه بودن که به زور تو دست می اومدنبعدش آرایش کردن و بعد از چند دقیقه رفتم رو سن.بعد از تموم شدن شو یکی از مدلها با خنده اومد گفت شانس در خونه ت رو زد یکی از فرانسوی ها باهات کار دارن. منم رفتم پیشش و گفت از قیافه ت خوشم اومده و برای شو فرانسه می برمت ولی با این کوتاهی موهات نمیشه.باید بلندشون کنی تا ۳ ماه مهلت داری که بلندشون کنی گفتم چقذر باید بلند بشن؟ گفت حداقل تا روی شونه ت گفتم آخه نمیشه گفت دیگه نمیدونم خب از تقویت کننده و رشد کننده استفاده کن بعدش شماره ام رو بهش دادم و اومدم خونه. اعصابم برای موهام خیلی خورد بود رفتم یه دوش با آب سرد بگیرم تا شاید بهتر بشم. رفتم حموم موهامو شستم و تو آینه نگاه کردم دوباره داغ دلم تازه شد. با سشوار بلند تر از اینی بود دیده میشد. چتری هام خیلی کوتاه بودن یعنی تقریبا چیزی به عنوان چتری نداشتم نهایتا نیم بند انگشت میشد موهام هم که تو دست نمی اومدیه ربع تو حموم فقط گریه کردم. تو حموم به شانس بدم لعنت فرستادم که چرا باید عدل همین امروز موهام کوتاه بشه. یاد روزی افتادم که دوم دبیرستان بودم بابام به خاطر بد حجابی کچلم کرد. بعدا یادم بندازین واستون تعریف کنم. دقیقا همون حس رو داشتم. بعدش اومدم خوابیدم. بعد از اون تقریبا دیگه همه پیشنهادات کنسل شد. چون موهام کوتاه بودن البته حقم داشتن مثلا شوی عروس بود یکی شون کی عروس کچل دیده. بعد از اون دیگه به قیافه م نمیرسیدم ابروهام رو ورنمیداشتم بند نمی انداختم فقط تقویت کننده مو میزدم ولی زیاد تاثیر نداشت موهام هم خود به خود بلند میشدن. بیرون هم میرفتم با چادر عربی و گاهی وقت ها حتی با پوشیه! یه سه ماه گذشت و فرانسویه بهم زنگ زد و گفت میخوام ببینمت بیا چت. وبکم گذاشتم و دید گفت متاسفم موهات هنوز کوتاهه نمیتونم قبولت کنم. بعد از اون دیگه نا امید شده بودم تا اینکه بهم پیشنهاد اساسی رسید که تو آپ های بعدی میگم ببخشین که زیاد بود امروز

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:59  توسط سارا  | 

سلام دیروز اومدم آپ کنم کلی نوشتم تا اومدم ثبت رو بزنم مرورگر ارور داد پرید بیرونببخشین که دیر به دیر آپ میکنم. اول کار حواب بعضی سوال هاتونو بدم بعد برم سراغ داستان مون.

اول اینکه اون آقا بدون چشم داشت این ماشین رو واسم نخرید و یه جوری خواست از دلم کاری رو کرده بیرون بیاره چون من واسش یه مهره قوی بودم که راهی که دیگران ده ساله میرن من ۸ماهه رفتم عکس هام تو مجله حجاب فاشون که بزرگترین و جهانی ترین مجله بین المللی حجاب هست چاپ شد. از طرفی هم من نمیخواستم رابطه ام باهاش بهم بخوره چون از افراد کله گنده و قدرتمند بود و خیلی از موفقیت هام رو تو این میبینم که با اون کار کردم و منو به بزرگترین شو ها برد و منو معروف کرد.

دوم اینکه اون آقا خیلی پولدار بود و این ماشین هم که خرید جزو ارزون ترین ماشین های اینجاس که به پول ایران اون موقع نهایتا ۱۰میلیون تومان میشد

سوم اینکه من الان دیگه دبی نیستم ابوظبی ام. البته یه خونه دیگه هم دارم که بعدا جریان شو میگم.

جهارم اینکه دیگه بریم سر ماجرا مون

بعد از اون شو فقط یکمی عکس واسه شرکت گرفتم و بعدش تا یه ماه بیکار شدم. داشتم فکر میکردم که نکنه دیگه بازنشسته شده باشم (بعدها به فکرم خندیدم) که موبایلم زنگ زد و بهم گفتن بیا به این آدرس که میگیم. رفتم اونجا و بهم گفتن که منو واسه شوی عروس خواستن. منم خیلی زود قبول کردم چون هم چندوقتی بیکار برام جدید و متنوع بود. خلاصه سر موعد رفتیم اونجا و یه لباس عروس تنم کردن و یکمی رو موهام کار کردن و کلی هم آرایش. بعد یه ساعت و نیم کارم تموم شد. تازه خودم رو تو آینه دیدم. اولش مات مونده بودم که این منم! خیلی تغییر کرده بودم. اونجا برای اولین بار موهامو رنگ کردم. موهامو طلایی تیره کرده بود و بعدشم یه شینیون بسته خیلی قشنگ ابروهامم مدلشو عوض کرده بودن و طلایی شون کرده بودن. یه چرخی تو لباس عروس زدم و کلی خندیدم. بهم یه مانتوی مشکی بلند براق دادن گفتن باید روی این بپوشی. مانتوش چاک زیادی داشت و زمان راه رفتن لباس عروس دیده میشد. یه نیم ساعتی تمرین کردم و بعدش شو شروع شد. من به عنوان آخرین نفر همراه با طراح رفتم روی سن و از تلویزیون برای مصاحبه اومدن که خیلی جا خوردم اما شکر خدا فقط با طراح مصاحبه کردن و من فقط نگاه کردم! پس فردای اون موقع دوباره رفتم اونجا منتها برای عکس. این دفعه دیگه فقط لباس عروس تنم کردن و موهامو باز درست کردن ولی چتری هامو حسابی قیچی کردن کوتاه کوتاه. یه چندتا عکس گرفتم که خیلی قشنگ شدن. بعد از اون هم باز یه چند وقتی بیکار بودم. البته ناگفته نماند که تمامی هزینه های پوشاک و لوازم آرایش با اونا بود که علاوه بر اون حقوق خوبی هم میدادن. از طرفی هم تو شو ها پولهای خوبی بدست می آوردم و اونا رو جمع می کردم.هزینه ای هم نداشتم یه ذره خوراک و یه ذره هم اجاره مسکن. یه چند وقت گذشت. ماشینم رو فروختم و با پول هایی که جمع کرده بودم یه خونه نسبتا بزرگ برای یه نفر گرفتم تو بهترین جای ابوظبی. هنوزم اینجا زندگی میکنم. بزرگترین خرچ زندگیم همین اجاره خونه بود که از راه برداشته شد. ۸۰٪ رو نقد و ۲۰٪بقیه رو قسطی ورداشتم. ۸هزار دلار موند که با هزار مکافات یه ماشین خوب پیدا کردم. یه بی ام و ۳۲۰ سال ۲۰۰۱ دو در. چون صاحبش پول لازم بود بهم فروخت ۷هزار دلار! عکسشم می تونید این زیر ببینید

خب واسه آپ امروز دیگه بسه سرتون رو بیشتر از این درد نمیارم تا آپ بعدی بای

پ ن : تصویب شد که عکسمو تو آپ بعدی بزارم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 23:50  توسط سارا  | 

سلام. تقریبا بعد از یه مدت طولانی اومدم. ببخشید که نتونستم زود تر آپ کنم آخه داشتم بازدید کننده جمع میکردم. دیگه بریم سر داستان مون.

تا اونجا براتون گفتم که روز اول رفتیم با چادر ازم عکس انداختن. بعد از اون هفته ای دوبار بعد سه بار و بعدش هم چهار بار در هفته باید می رفتم موسسه. اولاش فقط آرایش و چادر بود بعدش لباس های اسلامی و بعدشم لباس های مجلسی اسلامی اومد و قرار شد ازم عکس بگیرن. بعد از یه مدت یکی از قشنگترین چادر ها در واقع یه چیزی بین مانتو و چادر که انگلیسیش میشه Abaya رو تنم کردن و یه آرایش تند اما خیلی زیبا رو صورتم انجام دادن و عکس گرفتن. از شانس من اون عکس جزو قشنگترین عکسها و بهترین طرح لباس ها شد. در نیتجه عکس من رفت روی جلد یکی از معروف ترین مجله های اسلامی! بعد از اون دیگه بهم گفتن باید تمرین کنی که بری توی شوی اسلامی! دو هفته هرروز باهام کار کردن و استیل راه رفتن و خیلی چیزای دیگه رو باهام تمرین کردن. خیلی زود به کار وارد شدم و دو هفته بعد از اون اولین شوی اسلامی که قرار بود من هم حضور داشته باشم شروع شد. من خیلی استرس داشتم و این خودش باعث می شد خیلی کار برام سخت تر بشه. بالاخره رفتیم اتاق پرو و لباس رو تنمون کردن و بعدش رفتیم اتاق گریم آرایش کردن. بعدش موهامو دم اسبی کردن و یه شال سرم کردن که اون خانومی که داشت لباسم رو مرتب میکرد رفت طراح رو صدا کرد گفت یه مشکلی هست موهاش خیلی بلنده و روسری خوب نمی ایسته طراح هم خیلی حونسرد گفت خب کوتاش کنین فقط سریع تر که وقت نداریم من گفتم خانوم نمیشه کوتا نکنین؟ گفت نه گفتم ازتون خواهش میکنم گفت نه گفتم ازتون خواهش میکنم تمنا میکنم گفتش میگم نه دخترجون من گفتم خب از یقه میریزم پشتم بعدش گریه م گرفت آخه اون موقع موهام تا پایین تر از کمرم میرسید آخر سر خانومه دلش واسم سوخت و گفت باشه کوتاه نمیکنیم اما اینو بدون یه مدل باید مطیع طراحش باشه منم گفتم چشم. بعد از چند دقیقه رفتم رو سن اولش ترسیدم چون چندتا دوربین و صدها نفر آدم نشسته بود ولی یه لحظه تمرکز کردم و تک تک چیزایی که یاد گرفته بودم رو یادم آوردم.شاید نهایتا ۳۰ ثانیه روی سن بودم اما واسم مثل ۳۰ماه گذشت تا رسیدم به جایی که کسی نبود.اون روز روزی بود که هنوز هم یادمه.بعد از اون یه سالی گذشت و دیگه تو شوها راه پیدا کردم و تا اینکه اولین پیشنهاد خارج از شرکت بهم شد. خلاف قانون بود اگه به جز شرکت واسه جای دیگه ای هم مدل باشم مگه اینکه رضایت شرکت رو بدست می آوردم و رفتم با مدیر صحبت کردم و گفت باید ۳۰٪مبلغ رو به ما بدی! منم گفتم این نامردیه که گفتش نامردی اینه که یه سال پیش یادت رفت همون موقع بدون اینکه بخونی قرارداد رو امضا کنی و بعد بزنی زیرش! خلاصه راضی شدم ۳۰٪رو به اونا بدم.بعد رفتم با کسی که بهم پیشنهاد داده بود صحبت کردم که گفت دیگه اسلامی نیست گفتم یعنی چی گفت شوی لباس مجلسیه و بهم توضیح داد که در مورد لباس ها حق اعتراض ندارم چون ممکنه یکم برام زننده به نظر برسه که من گفتم زیاد مهم نیست. روز شو رفتم اونجا و بهم یه لباس دادن که..... گفتم قرارمون این بود که یکم باز باشه اینجوری که لباس نپوشم بهتره گفت دیگه باید عادت کنی مدل بودن یعنی همین حالا اگه ناراحتی قرارداد رو فسخ کن و خسارت رو بده منم ناچارا قبول کردم. یه لباس تنگ پشت گردنی بود که خیلی خیلی کوتاه بود و از بالا هم نصف سینه هام بیرون بود. لباسش سبز رنگ بود. بعدش رفتم اتاق گریم و موهامو اتو کشیدن و اندازه یه انگشت از موهامو کوتاه کردن و بقیه موهامو خورد زد. اون روز هم گذشت و کم کم پیشنهادات زیاد شد. دیگه یه سال میگذشت که مدل شده بودم و انصافا هم درآمدم خوب بود. دوباره با همون آقا که اولین پیشنهاد غیر رسمی رو بهم داده بود قرارداد امضا کردیم این بار هم واسه لباس مجلسی اما لباس بلند و درست حسابی. رفتم لباس رو پوشیدم و اومدم سر آرایش که یارو گفت موهاشو تا شونه اش کوتاه کن منو میگی انگار برق سه فاز گرفت منو!گفتم اینجوری که بهتره نگی کن هم بلند هم لخته هم خوشکل گفت نه اتفاقا خیلی هم وحشتناکه حالا سریع بشین و کار رو انجام بده گفتم نه گفت میگم بشین و داد زد بار آخرت باشه رو حرف حرف میزنی وگرنه با همین قیچی دونه دونه موهات میریزم زمین منم از ترسم نشستم و آرایشگر موهامو کوتاه کرد و منم آروم آروم شروع کردم به گریه کردن و یارو دوباره شاکی شد گفت آرایشت خراب میشه گریه نکن و خلاصه برای اینکه راضیم کنه گفت یه هدیه پیش من داری. بعد از شو که میخواستم برم خونه یه سوئیچ داد بهم و گفت مبارکه گفتم این چیه گفت سوئیچ ماشین نوت منم گفتم نمیخوام گفتش اذیت نکن نگاه کن اینجوری خوشگل تر هم شدی یه نگاه به آینه انداختم و بعد از ۴سال با موهای نسبتا کوتاه تر از قبلا خودمو دیدم راست میگفت قشنگ تر شده بود قیافه ام باز شده بود سوئیچ رو گرفتم و تشکر کردم. یه هوندا آکورد ۲۰۰۷ که اون موقع صفر بود واسم گرفت بود رنگشم نقره ای بود که عکسش رو این زیر میتونید ببینید. بعد از اون رفتم خونه و یه دوش گرفتم و با خودم فکر کردم معاوضه مو با ماشین خیلی به صرفه س و من نباید انقدر به موهام حساس باشم. گفتم شاید دقعه دیگه گفتن بهت خونه میدیم ولی موهات میگیریم با این فکر خوابم برد.

تا اینجا سال اول مدل بودنم رو براتون تعریف کردم. تو پست های بعدی سال دوم رو تعریف میکنم و بعد از چند پست به زمان حال و روزمره هام میرسیم. ببخشین که سرتون رو درد اوردم. سعی میکنم از این به بعد تند تند آپ کنم.تا آپ بعدی خدانگهدار

بعد نوشت : آهنگ وبم قشنگه یا نه؟:D

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:14  توسط سارا  | 

سلام من سارا هستم. یک مدل ۲۱ ساله ایرانی ساکن دبی. من ۴ سال پیش ایران رو ترک کردم. معتقد بودم ایران جای زندگی نیست هرچند با مشکلات الان خودم هم بازم اعتقادم رو حفظ کردم. دو سه ماهی دنبال کار گشتم اما جایی کار نبود یا ازم انتظارات دیگه ای داشتن. بالاخره با پیشنهاد یکی از ایرانی هایی که اونجا باهاش دوست شده بودم و یه مدل تو ابوظبی بود رفتم تست دادم. بر خلاف انتظارم خیلی زود منو قبول کردن. بهم گفتن قیافه فوق العاده زیبا و در عین حال معصومی داری. این همین چیزیه که ما برای شوی اسلامی  نیاز داشتیم. بلافاله یه  قرارداد ۶ساله باهام بستن که پولش اون موقع برام خیلی خوب بود. شرایط قرارداد به این شکل بود که باید قبول میکردی قیافه و تیپت برای اونا باشه یعنی مدل آرایش ابرو و حتی مو. یعنی هر موقع دوست داشته باشن میتونن مو یا ابرو ات رو حتی بتراشن ! و در مقابل در مورد وسایل آرایشی بیمه ات میکنن. قرارداد رو بستم و خوشحال و خندون رفتم به همون دوستم که مدل بود(اسمش آناهیتاست) گفتم که تازه فهمیدم چه کلاه بزرگی سرم گذاشتن!بهم گفت این مبلغی که با تو قرارداد بستن حدود ۶۰٪ پایین تر از قرارداد اصلیه!

خلاصه قرارداد رو بستیم و قرار از پس فرداش کار رو شروع کنیم. با ۵۰٪ پولی رو که قرارداد بسته بودم یه خونه رهن کردم و فرداش رفتم واسه اولین روز کار!

رفتم تو اتاق آرایش و یه پیشبند بستن دور گردنمو یه قیچی ور داشتن که ترسیدم به خانم آرایشگر گفتم میخواین موهامو کوتاه کنین؟ اونم گفت نه عزیزم میخوام موهاتو مرتب کنم و یکمی ابروهات رو صاف کنم بعد از اینکه کارمون تموم شد یه چادر سرم کردن البته نه از این چادر مسخره های ایران! چادر عربی واقعا شیک و قشنگ که جنس پارچه اش فوق العاده بود بعد یه آرایش کم و بعدش هم کلی عکس

اولین روز کاری اینجوری گذشت تو پست بعدی  چی شد و چه جوری به اینجا رسیدم رو میگم

تا آپ بعدی بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 12:48  توسط سارا  |